عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
آخرين مطلب ( عجالتاً )درموردابونصرفارابي

سلام.اولاً كه عذرمي خوام بابت وقفه اي كه براي باردوم دركاراين وبلاگ ايجادشد.قصدرهاكردن اين وبلاگ رونداشتم؛ فقط شرايط طوري شدكه كمي فاصله به وجوداومد.وثانياً هم اينكه اين پست روهم درمورد فارابي مي نويسم و بعدبه اميدخدادرپست بعدي براي تنوع هم كه شده مي رم سراغ فيلسوف بعدي.البته ان شاءالله احتمالاً بعدها بازهم ازفارابي مي گم؛ چون فكرمي كنم هنوزكافي نيست و بحث بايدبسيط ترازاينها باشه.

‌فارابي‌ به‌ صراحت، فساد علم‌ احكام‌ نجوم‌ (=تنجيم) را بيان‌ مي‌دارد كه: در آن‌ هر حادثه‌ ممكن‌ و غير مألوف‌ را به‌ تأثير ستارگان‌ و قرانات‌ آنها نسبت‌ مي‌دهند. به‌ نظر فارابي‌ چون‌ طبيعت‌ عالم‌ علوي‌ از جنسي‌ غير از جنس‌ طبيعت‌ عالم‌ ماست‌ كه‌ آن‌ كامل‌تر از طبيعت‌ و جنس‌ جهان‌ ماست، و بر طبق‌ طبيعت‌ خويش‌ حركت‌ مي‌كند، از اين‌ رو نمي‌تواند در عالم‌ ما جز تأثير نيكو، كاري‌ بكند.                                                                                                                                                         
‌و بنابراين‌ به‌ نظر فارابي، نظر آنان‌ كه‌ مي‌پندارند برخي‌ از ستارگان‌ سعادت‌ را جلب‌ مي‌كنند و برخي‌ از آنها موجب‌ نحوست‌ و بدبختي‌ مي‌گردند، خطاي‌ بزرگي‌ است؛ چه‌ طبيعت‌ ستارگان‌ يكي‌ است‌ و همواره‌ خير است.

قواي‌ نفس‌ انسان، يا اجزأ آن، به‌ نظر فارابي‌ يكسان‌ و داراي‌ يك‌ رتبه‌ نيستند، بلكه‌ برخي‌ از آنها برتر از ديگري‌ است. به‌ نحوي‌ كه‌ قوه‌ي‌ پايين‌ نسبت‌ به‌ قوه‌ي‌ برتر به‌ منزله‌ي‌ ماده(2)‌ است‌ و آن‌ قوه ا‌ي‌ كه‌ برتر است‌ به‌ منزله‌ صورت(3)‌ آن‌ ديگر است. و برترين‌ قواي‌ نفساني‌ «قوه‌ي‌ ناطقه» است‌ كه‌ ماده‌ي‌ قوه‌ي‌ ديگري‌ نيست؛ و او خود صورت‌ تمام‌ صورتهايي‌ است‌ كه‌ پايين‌تر از او قرار دارند.(4)

و نفس، كمال‌ جسم‌ است، ليكن‌ كمال‌ نفس، عقل‌ است؛ و انسان‌ در حقيقت‌ جز عقل‌ چيزي‌ نيست. ‌عقل‌ در نفس‌ كودك، بالقوه‌ است، و آن‌ وقتي‌ «بالفعل» مي‌گردد كه‌ نفس، صور اجسام‌ را به‌ كمك‌ حواس‌ و قوه‌ي‌ مخيله‌ دريابد، جز اينكه‌ اين‌ انتقال‌ يافتن‌ از قوه‌ بفعل‌ - يعني‌ حصول‌ معرفت‌ حسي‌ - كار خود انسان‌ نيست، بلكه‌ كار «عقل‌ فعال»(5) است‌ كه‌ در مرتبت‌ از عقل‌ انسان‌ برتر است. ‌تجربه‌ي‌ حسي‌ جز صورتهايي‌ را كه‌ از عالم‌ ماده‌ حاصل‌ مي‌آيد نمي‌پذيرد، وليكن‌ در نفس‌ افلاك، صور و معاني‌ شريف‌تري‌ از اشيأ مادي‌ پديدار مي‌آيد كه‌ بر آنها مقدم‌ نيز هستند و مخصوص‌ عقول‌ افلاك‌ مي‌باشند. و انسان‌ معرفت‌ و علم‌ خود را از همين‌ عقول‌ يا «صورتهاي‌ مفارق‌ از ماده«   مي‌گيرد، و در حقيقت‌ آنچه‌ را انسان‌ ادراك‌ مي‌كند بدون‌ مساعدت‌ اين‌ عقول، ادراك‌ نمي‌تواند كرد؛ و اين‌ عقول‌ به‌ ترتيب‌ در همديگر تأثير مي‌كنند، بدين‌ معني‌ كه‌ هر يك‌ از آنها فعل‌ مافوق‌ خود را مي‌پذيرد و همين‌ طور در مادون‌ خود تأثير مي‌كند؛ و اين‌ تأثير همچنان‌ سريان‌ دارد كه‌ از «عقل‌ اعلي» يا باري‌ تعالي‌ آغاز و به‌ «عقل‌ انسان» منتهي‌ مي‌گردد.

‌عقل‌ فعال، كه‌ عبارت‌ از عقل‌ فلك‌ أدني‌ باشد به‌ نسبت‌ عقل‌ انساني‌ كه‌ از آن‌ منفعل‌ مي‌گردد فعال‌ ناميده‌ شده‌ است‌ و بنابراين‌ عقل‌ انساني‌ را عقل‌ منفعل‌ يا عقل‌ بالمستفاد ناميدند؛ جز اينكه‌ اين‌ «عقل‌ فعال» هميشه‌ فعال‌ نيست، زيرا ماده‌ كار او را مقيد مي‌كند اما عقلي‌ كه‌ همواره‌ فعال‌ است‌ و نقصي‌ در كار او مشهود نيست، او خدا است(5)

 

 

پاورقي:                                                                   

   

      1- ماده : اصل هرچيز ،مايه؛ جوهري ست جسماني كه تحقق و فعليت آن بصورت ومحل تواردصورمتعاقبه مي باشد.امري راكه قابل تبديل به چيزي ديگرباشد ماده گويند.مانند آب كه ماده ي هواست، باعتبارآنكه قابل تبديل به هواست.اجزاء وجودي و تركيب كننده و بوجودآورنده ي هرچيزي راماده گويند؛مانند چوب و آهن و غيره كه ماده ي تخت اند.( فرهنگ فارسي ، تأليف دكترمحمدمعين،جلدسوم،مؤسسه ي انتشارات اميركبير،تهران،1376)

2- صورت : فعليت ماده است وحقيقت هرچيز صورت اوست.ماده ياقوه نقص است و صورت يافعل كمال است.(فرهنگ فارسي،دكترمحمدمعين،جلددوم،مؤسسه ي انتشارات اميركبير،تهران،1376)

3- قوه ي ناطقه نفس ناطقه : نفس راسه مرتبت است ومرتبت كمال آن رانفس ناطقه گويند.نفس ناطقه يكي ازقواي ثلاثه ي آدمي ست كه بعقيده ي قدماء اطباء معدن آن دماغ (مغز)است،وقصداوهمه اندرطلب علم وحكمت و صواب فرمودن وازكارهاي زشت بازداشتن باشد، واين قوت خاصه مردم راست.(فرهنگ فارسي،دكترمحمدمعين،جلدچهارم،مؤسسه ي انتشارات اميركبير،تهران،1376)

 4- عقل فعال:عقل دهم، عقل فياض،روح القدس{باصطلاح شرع} (فرهنگ فارسي ،دكترمحمدمعين ، جلددوم،مؤسسه ي انتشارات اميركبير، تهران، 1376) 

5- کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت - ابونصر فارابي‌ (ارسطوي‌ دوم)

 

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٤/۱٥ - آنيتا  |لینک به نوشته

ديگر انديشه هاي فارابي

      ما خدا را از روي‌ موجوداتي‌ كه‌ از او صادر مي‌شود مي‌شناسيم‌ و شناخت‌ ما نسبت‌ به‌ همين‌ موجودات‌ صادره‌ از او، استوار از شناختي‌ است‌ كه‌ نسبت‌ به‌ ذات‌ واجب‌ داريم. همه‌ چيز از خدا صادر مي‌شود، و علم‌ او عبارت‌ از قدرت‌ عظيم‌ اوست‌ و چون‌ او درباره‌ي‌ ذات‌ خويش‌ تعقل‌ مي‌كند عالم‌ از او صادر مي‌گردد. و علت‌ هستي‌ همه‌ي‌ اشيأ تنها اراده‌ي‌ آفريدگار توانا نيست، بلكه‌ علت‌ همه‌ي‌ اين‌ امور علم‌ اوست‌ به‌ صدور آنچه‌ از او واجب‌ مي‌آيد. صور و مثل(1)(امپدوكلس ودموكريتوس هردو به اين امرتوجه كرده بودندكه گرچه درجهان طبيعي همه چيز «روان»است،حتماً «چيزي»هم وجودداردكه هيچ وقت تغييرنمي كند{«چهاراصل» يا «اتمها»}.افلاطون اين قضيه را پذيرفت-اما به شيوه اي كاملاً متفاوت.افلاطون عقيده داشت كه هرچيزملموس درطبيعت «روان»است.پس «جوهر»ي وجودندارد كه تجزيه نشود.تمامي چيزهاي« جهان مادي»از ماده اي ساخته شده است كه دراثرزمان سايش و فرسايش مي يابد،ولي چيزهايي كه از «قالب»يا «صورت»بي زمان ساخته شده اند جاودانه و تغييرناپذيرند.چرا اسبهاهمه يكساندد؟شايد هم بگوييد اصلا يكسان نيستند.ولي يك چيزي هست كه اسبهاهمه مشترك دارند،چيزي كه ماراقادرمي سازد آنهارا اسب بدانيم.يك اسب خاص طبعاً«متغير»است.ممكن است پيرولنگ باشد،مريض شودوبميرد.ولي «صورت»اسب جاودان و تغييرناپذيراست.بدين قرار،درنظرافلاطون ،چيزي كه جاوداني و تغييرناپذيراست جوهر مادي اوليه ي مورد اشاره ي امپدوكلس و دموكريتوس نيست .مفهوم موردنظرافلاطون الگوهاي جاودانه و تغييرناپذيراست ، الگوهايي ذاتاً معنوي و مجرد، كه تمام چيزهاازروي آنهاساخته شده اند.بگذاراين جوري بگويم:فيلسوفان پيش از سقراط براي تغييرات طبيعت توضيحي نسبتاً خوب داده بودند،بدون آن كه واقعاً قائل به «تغيير»باشند.به نظر آنها ،درميان دايره ي طبيعت عناصري بسيار بسيار كوچك،جاودانه و تغييرناپذير، وجوددارد كه تجزيه ناپذيراست .تااينجا درست!اما آنها توضيح معقولي نداشتند كه اين «عناصربسيار بسيار كوچك»كه زماني ،مثلاً،قطعات سازنده ي يك اسب بودند چگونه ناگهان چهارصد ياپانصدسال بعدمي توانند درهم بياميزندوخودرابه شكل اسب كاملاً تازه اي درآوردند.يا به همين منوال، به شكل فيل يا سوسمار درآيند.نكته ي موردتوجه افلاطون اين بودكه چرااتمهاي دموكريتوس هيچوقت به شكل يك «فيلمار»يا يك«سوسفيل»درنمي آيند!وهمين بودكه انديشه هاي فلسفي افلاطون رابرانگيخت.افلاطون درشگفت شدچگونه همه ي پديده هاي طبيعي چنان شبيه هم اند،ونتيجه گرفت علت امربايداين باشدكه در«وراي»هرچيز پيرامون ما شماري معدودصورت يا الگوست.افلاطون اين صورتها رامثال خواند. درپشت هراسب،هرخوك ،هرانسان،«اسب مثالي»،«خوك مثالي» و «انسان مثالي ِ» بي مثالي است. {درست مانند نان شيريني پزي، كه مي تواند آدمكهاي نان قندي،اسبهاي نان قندي،وخوكهاي نان قندي درست كند.چون شيريني فروشهاي معتبر قالبهاي متعددي دارند.ولي براي هرنوع نان قندي بيش از يك قالب لازم نيست.}افلاطون به اين نتيجه رسيد كه دروراي «جهان مادي »بايد حقيقتي نهان باشد.اين حقيقت را عالم مثال خواند،دراين عالم ،درپشت هرپديده ي طبيعت، «الگو» يي جاوداني و تغييرناپذير وجوددارد.اين پندارشگرف نظريه ي مثل افلاطون ناميده شده است.افلاطون عقيده داشت حقيقت به دوبخش تقسيم شده است :

      يك بخش جهان محسوسات است، كه شناخت ما از آن از راه كاربرد حواس پنجگانه (ناقص يا تقريبي ) است و بنابراين نمي تواند چيزي جز ناقص ياتقريبي باشد.دراين جهان حسي «همه چيز روان است» وهيچ چيز ثابت و دائمي نيست.درجهان محسوسات هيچ چيز هستي ندارد،چيزهامي آيندو مي روند.

      بخش ديگر عالم مثال است، كه نسبت بدان با كاربرد عقل مي توان شناخت حقيقي داشت .عالم مثال را نمي توان با حواس ادراك كرد،اما مثالها «ياصورتها»جاوداني و تغييرناپذيرند.)(2) از ازل نزدخداست.و از روز ازل‌ مثال‌ او كه‌ «وجودثاني» يا «عقل‌ اول»(3)(عقل اول = آنچه كه نخستين بار ازذات حق صادرشده{باصطلاح فلسفه ي مشاء}؛ نوراول،نوراقرب{باصطلاح فلسفه ي اشراق})(4)ناميده‌ مي‌شود فيضان‌ مي‌يابد، و همين‌ «عقل‌ اول» محرك‌ «فلك‌ اكبر» است.
      ‌پس‌ از اين‌ عقل، عقول‌ افلاك‌ هشتگانه‌ مي‌آيند، كه‌ به‌ ترتيب‌ يكي‌ از ديگري‌ صادر مي‌شوند، و هر يك‌ از آنها نوعي‌ جداگانه‌ است. و اين‌ عقول‌ كه‌ اجرام‌ سماوي‌ از آنها صادر مي‌گردد، عبارت‌ از مرتبه‌ي‌ «وجود ثانيه» يا «عقل‌ اول» است‌ كه‌ فارابي‌ آنها را با فرشتگان‌ آسمان‌ يكي‌ مي‌داند
.
      ‌در مرتبه‌ي‌ سوم‌ «عقل‌ فعال»(5)(عقل فعال =عقل دهم، عقل فياض،روح القدس{باصطلاح شرع})(6)در انسان‌ پيدا مي‌شود، كه‌ او را «روح‌ القدس» نيز گويند، و اوست‌ كه‌ عالم‌ بالا را به‌ جهان‌ پايين‌ مربوط‌ مي‌كند
.
‌در مرتبه‌ي‌ چهارم‌ نفس‌ قرار دارد هر يگ‌ از عقل‌ و نفس‌ پيوسته‌ در يك‌ حالت‌ نمي‌ماند، بلكه‌ به‌ تكثر افراد انسان‌ زياد مي‌شود(7)
.

پاورقی :

      تا جایی که این حقیر اطلاع داره دراصطلاح علما از ملائک تعبیربه عقول می شه.که  علما برای اونها مراتب وجودی قائلند اعم از طولی و عرضی و... .ولی نتونستم منبعی که این اطلاعات در اون گنجانده شده باشه پیداکنم تا بتونم این گفته ی خودمو به اون منبع ارجاع بدم.بااین حال شاید این اندک که من به عرضتون رسوندم  بتونه کمک کوچیکی باشه درجهت فهم راحت تر مطلب.(مولف)

منابع:

۱-كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت ـ ابونصرفارابي(ارسطوي دوم)

۲-يوستين گردر،دنياي سوفي(داستاني درباره ي تاريخ فلسفه)،ترجمه ي حسين كامشاد

۳-كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت ـ ابونصرفارابي(ارسطوي دوم)

۴-دكترمحمد معين ، فرهنگ فارسي ،تهران ، جلد ۲

۵-كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت ـ ابونصرفارابي(ارسطوي دوم)

۶-دكترمحمد معين ، فرهنگ فارسي ،تهران ، جلد ۲

۷-كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت ـ ابونصرفارابي(ارسطوي دوم)

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/٢٩ - آنيتا  |لینک به نوشته

ديگرانديشه هاي فارابي

     فارابي بر آن است كه هرموجودي يا واجب الوجوداست يا ممكن الوجود؛وجزاين دونوع وجودي نيست.(1)

     [واجب الوجود= موجودي كه وجودش از نفس ذاتش باشد.(خدا)

ممتنع الوجود= آن است كه عدمش ضروري باشد.

ممكن الوجود=آنست كه نه وجودش ضروري بودونه عدم آن؛وآن شامل مخلوقات است؛آن موجودرا كه وجود او بغير است ممكن الوجودخوانند ... ](2)

     وچون لازم است كه هر ممكني را علتي به وجود آورد ممكن نيست كه علت ها الي غيرالنهايه تسلسل يابند،چاره اي نداريم جزاينكه به وجودواجب الوجود قائل شويم كه وجود اورا علتي نيست وذاتا ً كامل است واو از ازل - بالفعل - به ذات خويش قائم است و تغييررا دراو راه نيست.وهموراست غايت كمال و جمال و بهأ (=روشني)،ونيز برترين شادي ها اوراست؛وجوداورا برهاني نيست،بلكه او برهمه ي اشياء برهان است.وهمو علت نخستين براي موجدات ديگراست وماهيت او عين ذات اوست.

     ومعني وجودواجب درذات خويش حامل برهان وحدانيت اونيز هست وبرهان آن اين است كه اورا شريكي نيست،چه اگر دوموجودبدين صفت باشد،هريك از آن دو واجب الوجودهست ، وازيك جهت باهم متفق اندواز جهتي متباين ، ودرآنچه اتفاق دارند غيرآن چيزي ست كه درآن تباين دارند،پس هريك از آن دو بالذات واحدنيستند.واين موجود نخستين راما خدامي ناميم،وچون اوذاتا ً واحداست ازين رودراو تركيبي نيست؛وچون جنسي ندارد تعريف او امكان ندارد،جزاينكه انسان خودبهترين نام هايي را كه دال برمنتهاي كمال است براي خدااثبات مي كند؛وهرگاه اورا به صفت هايي صفت مي كنند ،آن صفات دلالت برمعاني اي ندارد كه ميان مردم جاري است بلكه دال برشريف ترين و عالي ترين معاني آن الفاظ است، كه ويژه ي اوست.(3)

     ازنظر فارابي همان طور كه خداوند وجودي مستقل دارد،داراي رتبه اي خاص نيزهست كه هيچ موجودي بااوبرابرنيست .زيرا وجودموجودات هم تراز براي خداوند به منزله ي نقص وجودي براي اوست.وجودممتازومستقلي كه فارابي براي خداوند ثابت مي داند بواسطه ي وحدتي است كه عين ذات اوست.ومعناي وحدتي كه خداوندبه آن متصف مي گردد به عدم وجودماده دراوتعريف مي شود.زيرا ازنظر حكما ماده مانع جدي براي «عقل»بودن شيء است وچون جوهر الهي «عقل محض»است،اورامخالطت باماده نيست.(4)

منابع :

1- كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت - ابونصرفارابي(ارسطوي دوم)

2- دكترمحمد معين ، فرهنگ فارسي ،تهران ، جلد 4

3- كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت - ابونصرفارابي (ارسطوي دوم)

4- شباهت هاي دوفيلسوف مسلمان مشايي


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/۸ - آنيتا  |لینک به نوشته

بازهم ابونصرفارابي

درحق فارابي گفته اند:«فارابي دردولت عقل همچون شاهان زندگي مي كرد؛درحالي كه اواز لحاظ مادي بسيار مفلوك بود.»(1)

‌بيهقي‌ و شهرزوري‌ نيز از فارابي‌ نقل‌ كرده‌اند كه: «آن‌ را كه‌ به‌ تحصيل‌ حكمت‌ آغاز مي‌كند، شايسته‌ چنانست‌ كه‌ جوان‌ و تندرست‌ باشد؛ آداب‌ بزرگان‌ را فراگرفته‌ باشد؛ قرآن‌ و لغت‌ و علوم‌ شرع‌ را نيكو بداند و عفيف‌ و راستگو باشد؛ از زشتكاري‌ و حيله‌گري‌ و خيانت‌ و مكر دوري‌ جويد؛ از كار زندگي‌ و وجه‌ معاش‌ فارغ‌ البال‌ و آسوده‌ خاطر باشد؛ هيچ‌ يك‌ از اركان‌ شريعت‌ را فرو نگذارد و ادبي‌ از آداب‌ آن‌ را ترك‌ نكند؛ دانش‌ و دانشمندان‌ را بزرگ‌ دارد؛ هيچ‌ چيز را نزد او به‌ اندازه‌ي‌ دانش‌ قدر و منزلت‌ نباشد، و علم‌ خود را پيشه‌ ودكان‌ قرارندهد؛وآن كس كه جزاينها باشد،حكيمي دروغين است!»

فارابي زماني كه مي خواد ميون فلسفه و دين ياحكمت و شريعت توفيق بده،رأي خودروبه دوپايه مي گذاره:«نخست اونكه مي گه:"شريعت وحكمت به اصل واحدي برمي گرده؛چه بازگشت شريعت به وحيه و وحي از جانب خداست وبازگشت فلسفه به طبيعته وطبيعت نيز صنع خداو آفريده ي اوست.

دوم اون كه پيامبروفيلسوف هردومعرفت رو از سرچشمه ي علم الهي مي گيرن؛پيامبر به واسطه ي جبرئيل كه حامل وحي براي اوست،وفيلسوف پس از اونكه عقل او مستفادشد،معرفت رو به توسط اون از عقل فعال مي گيره.تفاوت ظاهري هم كه وجودداره از ميان مي ره ؛هرگاه بدانيم كه اعتقاد فارابي براين است كه:عقول ،همان فرشتگانند،و«عقل دهم»واسطه ي ميون عالم بالاو عالم ماست.فرق ظاهري ميون «حكمت دان» و «پيامبر»ازاونجاست كه پيامبر حقايق رو بهطورجلي و آشكار وبه اشكال مختلف اون از عالم بالا مي گيره ؛وليكن فيلسوف برخلاف او،حقايق رو از قرائن وبه وسيله ي استنتاج واستدلال استنباط مي كنه و مي كوشه تا اونها رو مجرد وعاري از متعلقات ماده درنظر بگيره.

به نظر فارابي شريعت بدان سبب بااسلوب تمثيلي و تشبيهي بيان شده كه مخاطب اون طبقات مختلف مردم - از عامه و خاصه - است ؛وليكن فلسفه منحصربه گروه ويژه و كمي است كه مشتغلان به اون ،تنها به بحث عقلي مجرد اقتصار مي ورزن.(2)

فارابي اعتقادداشت كه فلسفه نسبت به مذهب سبقت زماني داره :«مذهب تقليدي از فلسفه است.»

وي جامعه رو به بدن تام و سالم تشبيه مي كنه كه تمامي اين بافت اجتماعي براي نضج حيات ،باهم همكاري مي كنن.فارابي تفاوت اين دوبافت رو دراون مي بينه كه درارگانيسم زنده قوانين طبيعت عمل مي كنن و درجامعه اراده ي آزاد انسان.ازديدفارابي اعضاي جامعه به اندازه ي رهبران مسئول اعمال خويشند.

از ديدگاه وي نظم درزندگي بشر نمادي از «دولت كامل »است.فارابي پنج نوع دولت رومشخص مي كنه ؛چهارنوع دولت ضايع و يك نوع دولت كامل.وي به اصلاح اين رژيم ها (دولت هاي ضايع)باورنداشت؛اما تغيير نوع دولت رو به شيوه ي آرام و به ويژه متكي به آموزش شهروندان بافلسفه تأكيد مي نمودواعمال قهرآميز از جمله قيام هاي سياسي رو دراين زمينه ترديدمي كرد.

دررژيم هاي ضايع كه لذت تن مفهوم اصلي زندگي پنداشته مي شه وثروت اندوزي،ارضاي بي قيدوشرط شهوات و خواهشات،جاه طلبي،نخوت،غلبه و چيرگي برديگران و ...سعادت تلقي مي شه ،روح در انقيادتن و برده ي تنه .سرنوشت روح دراين رژيم ها به گونه اي ست كه روح جاودانه و پي هم در «قيدمادي»حلول مي كنه ويا درسيرسفلي تامدارج پست تراز حيوان نزول مي كنه و درفرجام نابودمي شه.آن گونه اخلاقياتِ مذكور كه پايه شون برظواهره ،روح رو مانند موريانه مي خورن.اين انفعلات كه فارابي اون رو «شهوه»مي نامد،به غلبه ي نفس و پژمردگي روح مي انجامد.

فارابي مدينه ي «ضروره»واساساً «مدينه ي جماعيه»يا رژيم دموكراتيك رو پيش زمينه ي تحقق «مدينه ي فاضله»تشخيص مي كنه. ازديد فارابي تأمين سعادت با علو قدرت روح كه ويژه ي انسانه،پيوندداره.در«مدينه ي فاضله» انسان ها دردرجات متفاوت اين فرآيند در زندگي اجتماعي نقش ايفا مي كنن.دراين نظام ضروريه اعضاي اون پيرامون جهان،انسان،وزندگي سياسي برداشت هاوايده هاي مشترك داشته باشن؛اما در درجه ي معرفت وويژگي اون وسهم انسان ها درساختمان جامعه ي مبتني بر سعادت وكمال تفاوت وجودداره.اعضاي مدينه ي فاضله دركليت به سه گروه تقسيم مي شن.گروه نخست:«فلاسفه ويا خردمندان اند كه به ماهيت اشياءازطريق برهان و بينش دست يازيده اند.» گروه دوم:«با تلمذ از فلاسفه معرفت ياب گرديده ويابه بصيرت وقضاوت فلاسفه باورواعتماددارن.» وگروه سوم:«اونهايي كه به وسيله ي محركات وانگيزه هايي به سوي فلاسفه گرايش دارن.»

فارابي سعادت رو تركيبي از فلسفه ي عملي و نظري (تئوريتيكي)مي دونه و رسالت فلسفه هم درهمين امرنهفته س؛دست يابي به سعادت و علو انسان.(3)

پاورقي:

1- روزنامه رسالت85-4-28 فارابي موسس فلسفه اسلامي.htm

2- کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت - ابونصر فارابي‌ (ارسطوي‌ دوم).htm

3- مسایل تاریخی.htm


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/۱ - آنيتا  |لینک به نوشته

ابونصرفارابي

      با نام خداوعرض سلام خدمت خوانندگان محترم كاردراين بخش رو شروع مي كنم.   دراين پست مي خوام درمورد حكيم ابونصر فارابي صحبت كنم.اول بيوگرافي مختصري(مختصر به اين دليل كه در طاقت و حوصله ي همه بگنجه)ازاو دراختيارتون قرار مي دم وبعد درباره ي يه سري از خط مشي هاش درزندگي و البته نظرياتش براتون مي گم .محمد درسال 259 قمري درشهري مرزي به نام فاراب ،واقع درشمال ماوراءالنهرچشم به جهان گشود.محمدبراي كسب علم تلاش بسياري كردو غربت ها كشيدو دوري از خانواده و رفاه خونه رو به جون خريد.او شتاب بسياري براي اموختن داشت و دراين طريق به اندك راضي نمي شد .پس درباب فلسفه و منطق و رياضيات و نجوم و موسيقي و ... تحصيل كرد.سپس در مسير تدريس قرار گرفت.هنگامي كه شروع به تدريس كرد،نخستين فكراو اين بودكه چه طور مي شه درس رو به شكلي براي دانشجوها گفت كه براي همه قابل فهم باشه.فلسفه ي ارسطورو به شكلي كه براي همگان قابل فهم باشه نوشت والبته فلسفه ي ارسطورو با اسلام تطبيق داد.وي رفته رفته معلم ثاني لقب گرفت.

    وقتي به سراسر زندگي فارابي نگاهي كلي مي اندازيم ،مي بينيم فرصت هايي براش پيش اومد كه مي تونست خودش رو از لحاظ رفاه مالي بالا بكشه؛اما اهداف فارابي غير ازاين بودن.برخلاف برخي كه معتقدن صرفا حلال بودن مال كافيه و انسان تا ثريا مي تونه به كسب مال(البته اگه حلال باشه)بپردازه؛واين جورآدم ها متعاقب اين عقيده شب و روز درحال كار هستن و خوب به خيلي از امور مهم ديگه نمي رسن.

    از فارابي 117 كتاب و رساله مونده . وي درزمينه ي دموكراسي مثل افلاطون و ارسطو نگران سوءاستفاده از انتخابات در يك حكومت مردمسالاري بود.درنظر فارابي بهترين زمامدار بايد يك مرد فكروعمل(دانا و توانا)،قادر به ترغيب و رهبري ديگران،داراي توان فراوان درتفكروقواي دماغي و خرد كامل وبه حد كافي نيرومند باشه كه بتونه در لحظه ي لازم فرمان جنگ بده.از شرايط ديگه ي زمامدار آگاهي كامل برقوانين و اصوله؛ به گونه اي كه بايدبه مثابه يك دائرةالمعارف متحرك باشه وشرايط عدل و داد و قدرت اعمال خردمندانه ي اون دراو جمع باشه.فارابي مي گه كه اگه چنين فردي با اين شرايط ويژه پيدا نشه،تا زمان پيدايش او حكومت بايد به شورايي مركب از افرادي سپرده بشه كه مجموع اونها روي هم اين كيفيت رو به دست بده.فارابي پيداكردن چنين فردي رو برعهده ي بزرگان،آگاهان و دلسوزان جامعه گذاشته .به اين ترتيب اين مردُمن كه بايد برن و بگردن و براي خود زمامدار واجد شرايط لازم پيداكنن و انتخاب كنن،نه اينكه( مثل دموكراسي هاي فعلي)افراد برن و ازمردم بخوان كه به اونها رأي بدن و زمامدارشون كنن. فارابي در 80سالگي؛بسال339 خورشيدي دردمشق درگذشت؛درحالي كه هرگز ازدواج نكرده بود!

نظرياتش وبقيه ي ماجراهم باشه براي بعد.


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ - آنيتا  |لینک به نوشته